پس به خواب بدون لالايي و قصه كه همه چيز ديگه تموم شده، كار اين زمونه، شكستن دلِ عاشق شده، تويي كه خودتو سپردي به خروارها خاك سرد.

غم:
وقتی به دنيا آمدم
صدايی در گوشم طنين انداخت و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماندگفتم تو کيستی ؟؟؟
گفت :
غم!!خيال کردم
غم عروسکی است که ميتوان با آن بازی کردو حال که فکر ميکنم ميبينم خود عروسکی هستم
به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد.