تبليغاتX
بی نام و نشانیم تو دنیای سکوت -
برایه رنگ سیاه سفید مفهومی نداره . من و تنهایی و سکوته شب

پس به خواب بدون لالايي و قصه كه همه چيز ديگه تموم شده، كار اين زمونه، شكستن دلِ عاشق شده، تويي كه  خودتو سپردي به خروارها خاك سرد.

غم:

وقتی به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين انداخت و گفت تا آخرين لحظه عمرت با تو خواهم ماند

گفتم تو کيستی ؟؟؟

گفت : غم!!

خيال کردم غم عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد

و حال که فکر ميکنم ميبينم خود عروسکی هستم

 

به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد. 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:1 توسط :: سرسپرده ::